آخه تو چقدر خوب و نانازی. اصلا مامانی رو اذیت نمیکنی ولی وای که هر نی نی دیگه ای بود از دست این مامان جیغ میکشید. آخه این روزا خیلی کار داره.
فربد نازم. دیروز چهارمین سالگرد ازدواج ما بود. اما امسال یه فرق خیلی بزرگ با سالهای پیش داشت. من و بابائی می دونیم که خدا چه نعمت و هدیه بزرگی به ما داده. بیشتر و بهتر از هر چیزی که قابل تصوره. بابا جونت که فقط داره روزا رو میشمره و منم که دیگه واقعا روزا رو قاطی کردم.
راستی امسال این روز واسه من یه فرق دیگه هم داره. روز مادر با سالگرد ازدواجمون یکی شده. امسال من مادرم. مادر یه گل پسری که ندیده عاشقشم. وای که بیای چی میشه. درسته ندیدمت ولی مامانی ات که هستم. مگه نه؟ نمی دونم بین این همه نعمت خدا چیزی از این بهتر هست؟ فکر نمیکنم.
دیشب رفتیم خونه مامان جون بابائی. همه اش حرف شما بود و اینکه سال دیگه ایشالا کادوی روز مادر رو از نوه گلشون میگیرن. آخر هفته هم میریم پیش مامان جون مامانی. آخه می دونی مامان مامانی کرج زندگی میکنن و وسط هفته نمیشه بریم. همه اش یاد دعای پارسال مامان هستم که روز مادر بهم گفت ایشالا سال دیگه مامان بشی.
یه چیز کوچولو بگم من واسه بابائی کادو نخریدم. میخوام روز پدر که تقریبا ۳ هفته دیگه میشه یه کادوی حسابی واسه اش بگیرم. یه بار یه چیزی رو گم کرد که خیلی براش ناراحت شد هر چی هم گفتم فدای سرت میدونم یادش نرفته . منم میخوام بگردم همونو واسه اش پیدا کنم بگیرم.(ولی اینم بگم که حسابی تو خرج می افتم ولی فدای سرش خیلی دوسش داشت. میخوام خوشحالش کنم...
این روزا یه مناسبت دیگه هم بود. روز دوم تیر تولد خاله ات بود. خاله دومی شما میشه . از این ببعد مناسبتهای خانوادگی رو واسه ات می نویسم که بعدها یادت باشه. توی ماه اخیر ۱۱ خرداد تولد خاله کوچیکه شما بود و ۱۸خرداد هم تولد عمه جون. شما فقط یه عمه داری.
یه اتفاق خوب دیگه هم افتاد و هفته پیش توی کارم یه موفقیت خوب داشتم که میذارم بحساب قدم گل پسرم.
روز یکشنبه قراره با بابائی بیایم دیدن شما. آقای دکتر ببینه که اوضاع چطوره و کی میای. منتظریم تا اون روز. می بوسمت گل من.
